Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(965)

گزارشات(291)

زندانها(288)

بیانیه(67)

عفو(14)

اعتراض(51)

مجهول المکان(106)

خودکشی(26)

خاطرات(38)

آزادی موقت(161)

تبرئه(8)

فرار(16)

قتل(3)

ملاقات(6)

تهدید(10)

نامه ها(322)

اعتصاب(533)

احضار(209)

خانواده(68)

پرونده(844)

سلامت(353)

تبعید(22)

آزادی(332)

بازداشت(811)

حقوق بشر(202)

انتقال(261)

مرخصی(192)

اعدام(572)

بیوگرافی(29)

وفات(29)

صدمات(903)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: کمپین نه تعداد بازدید:   2030 زمان ثبت:   17:46:13 1394-09-22
دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی
به گزارش بازداشت به نقل از کمپین نه :
اولين بار كه از پله هاي بزرگترين تالار شهر به تنهايي بالا مي رفتم، فقط ١١ سال داشتم!
قبل از آن هم رفته بودم، اما با دوستانم و خيلي خردسال تر!
آن زمان ها شايد آهنگ ها كودكانه تر بود، و زندگيم رنگيتر…
تابستان سال ١٣٨٣
اولين امتحان من…
مي ترسيدم، از جمعيت، از اينكه شايد دستم بلرزد
از اينكه نتي را نا خواسته اشتباه بزنم!
صداي گرم مادر را شنيدم!
ميگفت: دخترم،
از تخيلت استفاده كن!
چشمانت را ببند و تصور كن در دشتي ساز مي زني كه گلها با صداي ساز تو حركت مي كنند!
آن جمعيتي كه ميبيني همان گلها هستند!
ترس به خودت راه نده ، چشمانت را ببند و برايشان بنواز… من كنارت هستم… كاش اين صدا هيچوقت تركم نمي كرد…
سالها گذشت…
زمستان ١٣٨٩، اولين كنسرت رسمي من در همان تالار…
و من هنوز مي ترسيدم.
اولين شب اجرا با دست و پايي لرزان پا بر صحنه گذاشتم!
هم گروهي هايم اما انگار اصلا حال من را نداشتند…
در جاي خودم ايستادم، دوربين روي من بود ، “چشمانم را بستم” و شروع كردم!
تنها صداي او بود كه در گوشم زمزمه مي كرد.
چه حس آشنايي بود.
حس كردم، جاي خالي مادرم را در بين جمعيت…
يك صندلي درست رو به روي من خالي بود و من تمام مدت خيره به همان صندلي، تمام آهنگها را تك به تك نواختم و كسي نفهميد در دل من چه مي گذرد!
پدرم برايم دست تكان داد و دسته گلي برايم آورد…
٣ روز تمام اين اتفاقات امد و رفت و گذشت…
آن سال هم گذشت، و يك صندلي خالي شد تمام اندوه من از نبود او…
پاييز ١٣٩٤
يك كنسرت ديگر…
امسال اما خيلي چيزها از قبل يادم هست..
اينكه امسال، ٢ صندلي خالي چشم انتظار نگاه خيره من خواهند بود…
و كسي نيست كه بگويد “چشمانت را ببند” و كسي نيست كه برايم “دست تكان دهد”
امسال پدرم نت به نت تنهايي من را در كنج سلول تنهايي خودش مي شنود!
و من … همچنان خيره مي مانم به ٢ صندلي خالي….
پدرم!
بعضي روزهاي اين زندگي اعصاب فولادين مي خواهد كه من ندارم!
صبر ايّوب مي خواهد كه خدا هم از من دريغ كرده..
و استقامت انيس مي خواهد كه ظاهراً در اين يك مورد چشمه اي نشان داده كه فقط بشود زندگي كرد… آن هم نه تمام و كمال..
فقط يك چشمه!
درياي نا محبتي ها و زورگويي ها انتها ندارد…
حسن خاتمه مجهول است پدرم!
شايد به خوبي ختم شود شايد هم نه!!
اما از اين شايد ها و اگر ها، زياد هست…
و از كاش ها…
اما كاش… يك در از اين زندگي هم كه شده با همين كاش ها و شايد و اگر ها باز ميشد…
مگر مي شود چند سال مُرد و دوباره با يك اتفاق زنده شد؟
تو، به تنهايي ، تنها اتفاق آينده اي.
آمدنت تنها دليل زنده شدنم خواهد بود.
چه كسي مي داند روح هم مي ميرد!
چه كسي درك مي كند روح هم خسته مي شود؟
تنها من ميدانم كه از تو دورم و تو ميداني…
كه دوري و تنها، نگران و خسته.
تو نگران فرزندت هستي و من نگران سپيدي موهايت..
نگران چشمان خسته و خط هاي پيشانيت…
طاقت بيار كه اين زندگي به تو اميد دارد و بس…
تاريخ را كنار بگذار، جغرافيا مهم تر است…
تو كجايي پدرم!
شنيده ام با خواندن دلنوشته هايم داغت تازه شد.
كاش داغ دلت به سر كساني ميامد كه مسبب اين جدايي بودند.
آنقدر دلت پاك بود كه حتي آهي نكشيدي براي اين ظلم!
بگذار راحت بگويم حال و احوال اين روزهايم را…
ابري است. حتي طوفاني…
سخت است، پدرم، دنيايم، زندگيم، باباي عزيزتر از جانم،
دنياي اين روز هاي من، زندگي من، سخت مي گذرد!
چند ساليست از اين جدايي اجباري گذشته،
نه من به دوري و نبودت “عادت” كردم، و نه تو به سلول تنهايي خودت…
نمي كنيم و نخواهيم كرد.
مگر ميشود چشمان پر از دردت را ديد و عادت كرد؟
مگر مي شود به شيشه هاي تار و ميله هاي سياه بينمان عادت كرد؟
مگر مي شود به نداشتن سايه ات در خانه عادت كرد؟
نمي شود.
هر كس خلاف اين بگويد، البته درد نكشيده پدرم!
كاش يك شب خواب جدايي ببيند و صبح به ياد بياورد كه ديگر داغ دلي را تازه نكند…
نمي ترسم از اينكه كساني را جاهل خطاب كنم!
آنهايي كه براي خود جواز فكر كردن راجع به زندگي و درد دل من و تو را صادر مي كنند!
البته بي انصافيست اگر بي پروا گفت!
شايد “جهلِ بي دردي” واژه مناسبي برايشان باشد!
دردِ من و تو، درد هر كسي نيست..
نيست پدرم! نيست عزيزم…
بگذار تو هم بداني…
اولين يادگاري را كي به من دادي…
اولين باري كه پايم را به آن راهروي سرد جدايي گذاشتم،
زندان هميشه ننگين امير آباد..
چند سالي ميشد چشمان خيس و سرخت را نديده بودم،
اما سرخي آن روز چشمانت از غروب هر روزه اين چند سال هم رنگين تر بود…
وقتي كه گردنبندت كه حلقه مامانم رو همراه داشت در دستانم گذاشتي ، فهميدم كجايم و اولين يادگاريم را گرفته ام…
يادگاري اصلاً چيز خوبي نيست..
خاطره هم بد كوفتي است..
چرا كه به قول صادق خان هدايت “روح آدم را مي خورد و مي تراشد”
بايد گند زد به تمام آنچه مي گويند اسمش “نوستالژي” است.
پدرم، در بزرگراه زندگی ، همواره “راهت” “راحت” نخواهد بود…
هر “چاله ای” “چاره ای” به من آموخت…
فهميدم وقتي نبودنت ضخمي عميق در دلم مي كشد،
يك لحظه ديدنت مرحمي برايش هست..
قربانش شوم، خدايي كه باعث همه اين جدايي هاست،
خود چاره درد خودش را مي داند…
لحظه هايي توي زندگي پيدا ميشن!
كه نمي دوني بايد خوشحال باشي يا ناراحت.
وقتايي كه با ديدن يه جاي خالي..
ته دلتم خالي ميشه!
نمي دوني خوشي يا نه!
اين بدترين حس دنياست كه از حس دنياي خودت مطمئن نباشي…
كاش تو هيچ وقت اينو احساس نكني عمر من!
شايد اين بار فقط براي خودم مي نويسم!
براي خودم هايي كه دست نوشتن ندارند و نه شايد جرأتي براي حرف زدن…
براي فرزنداني كه داغ جدايي و دوري ديده اند…
براي آرتيني كه ديگر طاقت ديدن ديوارهاي زندان را ندارد،
براي نيكاني كه صداي بابا بابا گفتنش يك لحظه از خاطرم پاك نمي شود…
براي تك تك اشك هايي كه انوشا براي يك شب دوري از مادرش تنها براي ملاقات پدر ريخت..
از غرور هاي دلنشين اردلان…
مي نويسم از بي تابي ها و بي قراري هاي هستي…
از بزرگ بودن هاي فريد …
مي نويسم شايد حرف هايي باشد از دل انيسا و يونس،
كه بايد صبور باشند و خود را به سرنوشت بسپرند،
مي نويسم، از دردِ شفق كه بغض نگاه محروم پدرش از ديدن ماه را در خود پنهان مي كند…
از لبخند هاي تلخ لب هميشه خندان شميس..
مي نويسم از جمالي كه به تنهايي دست پدري بر سر ورقا ، بديع و فريد مي كشد…
از درد بي پناهي اوا و نگار و پگاه…
مي نويسم از سختي رسيدن فاران به صندلي چرخدار تنها براي چند لحظه حس گرماي حضور پدرش…
از اشك هاي هر دم سوده و خودخوري هاي مردانه سروش…

از صبوري هاي خواهرم، از دل پر درد اما لبان ساكتش…
از اينهمه سكوت چه بگويم؟
چه مي توان گفت؟
بگويم خسته ايم؟ چه فايده!!
بگويم بس است؟ كيست كه تمامش كند؟
از خدا بگويم؟ او هم سكوت كرده…
تقدير اين روزها ، خدا را هم به سكوت دعوت كرد و خدا، زود قبول كرد…
اما من هنوز وقت مي خواهم…
هنوز براي سكوت زود است…
سكوت نمي كنم كه شايد حرف هايم دل ديگران را آرام كند.
كه بدانند اگر هميشه نمي شنوند، كه كسي بگويد دركت مي كنم،اما مانند من هايي هستند كه دركش كنند،
كه درد او را بفهمند..
سكوت نمي كنم كه همه بفهمند، هنوز در دل ما آشوب است…
آشوبي مثل خرابه هاي بم…
كه از هر تَرَكَش خون مي چِكد…
از هر آوارش خاطره اي تلخ بلند مي شود..
مي نويسم.، و سكوت نمي كنم…..
تعداد همدردی=0
 نظرات:

قصه تو عزیزم برای انها که حتی حسی از آن دیوارها که تو از ان سخن میگی ندارند اموزنده تر است اگر لختی به چراهای آن فکر میکردند. محبوسین خود حس بسیار و قصه ها از این دیوارها دارند.

8 ماه قبل ·

Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com





بیشترین همدردی

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد

اولین اثر عالی پیام (هالو) پس از آزادی از زندان رجایی شهر

توضیحات همسر فریبا کمال‌آبادی در مورد دیدار خبرساز فائزه هاشمی




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز

وضعیت مخاطره آمیز برای تمام زندانیان رجایی شهر بویژه ، زندانیان بهایی : جمال الدین خانجانی، فرهاد اقبالی و فرهاد فهندژ




آخرین بازدید

دل نوشته نیکا مرکزی فرزند پیام مرکزی شهروند بهائی زندانی

انتقال عمادالدین ملازهی به سلول انفرادی

محدودیت ارسال بسته های پستی به زندان

گزارش ماهیانه آمار مسجونین بهایی در زندانهای ایران ( تیر ماه سال ۱۳۹۵ )

رضا شهابی امروز مجددا به زندان رجایی شهر بازگردانده شد

اقدام به خودکشی یک زندانی در زندان سراوان

مسئولان زندان ارومیه فشار بر زندانیان سیاسی را افزایش دادەاند

دستگیری زندانی زندان اوین که از بیمارستان فرار کرده بود/فروش زندان اوین منتفی شد

صدور احکام اعدام و زندان برای ۴ زندانی در زاهدان

نامه سهیل عربی در بیست و سومین روز اعتصاب غذا؛افزایش فشار بر همسرش و اخراج او از محل کار




آخرین نظرات

خدایا هر دو را حفظ فرما. پیمان قیامی یکی از انسان ترین کس...

ايشان حسن ممتاز هستند. (بنده برادر ايشان بهنام ممتاز هست...

لعنت به ذات کثیف حکومت اسلامی

محمد نظری باید فورا ازاد شود

به کدامین گناه محمد نظری را زجر کش میکنید؟ ایا کرد بودن ...

علیرغم انکه از دید بندە به عنوان یک کرد مایه افتخارمی بو...

شکرخدا که اومدی خندهات زندگی می بخشه شعرهات امید...شاعر ...

چه نظری باید داد درزمانیکه کشوری به اشغال وملتی به اسار...

مسعود جعفرابادی بی شک جز نخبگان ارزنده این کشور است و ای...

misheh yeki be man begeh chera ashk rang nadareh