Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(976)

گزارشات(293)

زندانها(300)

بیانیه(67)

عفو(14)

اعتراض(52)

مجهول المکان(108)

خودکشی(27)

خاطرات(38)

آزادی موقت(172)

تبرئه(8)

فرار(16)

قتل(3)

ملاقات(6)

تهدید(11)

نامه ها(325)

اعتصاب(538)

احضار(212)

خانواده(69)

پرونده(864)

سلامت(362)

تبعید(22)

آزادی(336)

بازداشت(845)

حقوق بشر(203)

انتقال(267)

مرخصی(195)

اعدام(587)

بیوگرافی(29)

وفات(32)

صدمات(917)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: حقوق بشر تعداد بازدید:   2032 زمان ثبت:   19:04:59 1394-11-26
شرح دستگیری شهنام گلشنی مدیر مثقال
بهمن 90

کشور از نظر اقتصاد در شرایط بسیار بدی بود.دولت برای برخورد با مشکلات همچون بچه ای لجباز و دروغگو عمل میکرد.آبی گل آلود بود برای دولت.آب اقتصاد بود،ماهی ها اموال کسبه و مردم و ماهی گیر دولت.دولت با نوسانات شدید ، بازار را به هم ریخته از جیب مردم برای خود منبع درامدی ساخته بود.رسانه های داخلی هم که عینا دولت بودند. و برای تشویش اذهان عمومی نوکری دولت را میکردند.رئیس بانک مرکزی عملا دروغ میگفت تا جیب مردم را به نفع دولت خالی کند.بعد از چند ماه دروغ ها زیاد شد.دیگر کسی باور نمیکرد.وزیر محترم اقتصاد جای این چوپان دروغ گو را گرفت.مثل این بود که سوراخ های دولت فقط از جیب مردم باید پر میشد.این مطلبی بود که بازجو چند ماه بعد به من گفت.
در این بازار پر تلاطم که گاهی قیمت ها روزانه حدود 25 در صد نوسان داشت همه میسوختند.صنعت نابود شده بود.دولت و بانک مرکزی بی اعتبار شده بودندو سیاست های غلط ولی عمدی دولت روز به روز اقتصاد را با سرعت بالاتری به ته چاه میبرد.
حال دولت دنبال قربانی میگشت.کسی که بتواند همه چیز را به گردنش بیندازد.

هشتم بهمن 90
شب بود
بعد از اخبار شبکه دو
وزیر محترم اقتصاد طی برنامه ای حدود یکساعت و نیم کلیه مشکلات اقتصادی را گردن بنده انداختند و قول داد به زودی دستگیر میشوم.
تلفن های خانه و موبایل به صدا در آمد.فامیل ،آشنا،دوست،همه نگران بودند
دیدی؟
شنیدی؟
فرار کن!!!
گفتم کاری نکرده ام که فرار کنم.

فردا صبح به زور خانمم را راضی کردم.اشک میریخت.زاری میکرد.التماس میکرد.نرو میگیرنت.

به زور توانستم عقل و منطق را جایگزین عواطف و عشق او کنم.بهش گفتم نگران نباش.جرات ندارند.کاری نکرده ام که بترسم.تازه دنبال همین میگردند .اگر نروم، اگر مردم مرا نبینند با خود میگویند پس حتما راست بود که خودش را پنهان کرد.

چند سالی بود که تحت کنترل بودم.
تلفن های منزل و دفترکار
موبایل ها
دفترکار
خانه
حتی همسایه منزل من
حتی در کلاس ها و جلسات و سمینارها
امکان نداشت جایی بروم وسایه آنها دنبالم نباشد چه پیاده و چه سواره
حتی این اواخر یک ماشین همیشه دم در منزل بود.
به این وضعیت عادت داشتم
چیزی نداشتم که از کسی پنهان کنم.

به دفتر رسیدم.
با دعوا و مرافعه زیاد قدغن کرده بودم خرید و فروش سکه را،
خیلی وقت بود شاید حدود چند ماه که دلار و ارز اصلا کار نمیکردم حتی قبل از اینکه بانک مرکزی ممنوع کند چون میدانستم با این راهی که بانک مرکزی میرود کار به کجا میرسد.
کلا آدم محتاطی هستم.
چند ماه قبل دو نفر تشریف آوردند دفتر.
پلت های یورو داشتند
زیاد
هر پلت حدود 14 میلیارد تومان به قیمت آنزمان
گفتند تحویل میدهیم برایمان بفروشید.یک ماه وقت میدهیم.زیر قیمت بازار بفروشید.15 درصد هم کارمزد شما
از این پیشنهاد ها زیاد بود
هرگز به خودم اجازه نداده ام که وارد کارهای کثیف شوم
حتی از معاملات بزرگ هم همیشه اجتناب کرده ام.


آنزمان در دفتر بلوار کشاورز 3 کارمند داشتم که همگی خانم بودند.
چهار نفری از پس نه گفتن بر نمی آمدیم.
مشخص بود اوضاع طبیعی نبود.
تلفن ها
در خواست ها ، داد میزد که مشتری نیستند
به غیر از تلفن،مشتری پشت مشتری می آمد دفتر و از ما میخواست برایش سکه بخریم یا بفروشیم.
از من نه.از کارمندها التماس.گناه دارند.این همه راه آمده اند.پیر زن است
گاهی من سرم آنطرف بود میدیدیم طرف دیگر دارند برای مشتری سکه میخرند
یکی می آمد میگفت من زنگ زدم گفتید بیا.این همه راه اومدم و دادو بیداد...

دورو بر دفتر شلوغ بود،خیلی شلوغ
پیاده روی جلوی دفتر خیلی عریض بود .حدود 8 تا 10 متر.کل پیاده رو پر بود از ماشین و عابر
دامنه حرکت بعضی ها فقط چند متر عرض در پارکینگ بود

یکبار در حالی که با کارمندانم برای فروش دعوا میکردم به سرعت خودم را به در پارکینگ رساندم و از یکیشان با غضب پرسیدم :آقا اینجا چه کار داری؟
رنگش سفید شد.به شدت به خودش میلرزید.با صدایی لرزان و با ترس و لکنت زبان گفت:اومدم..اومدم سکه بخرم
حال در نظر بگیرید این آقا داشت از در دفتر ما رد میشد و از ظاهرش داد میزد که
چه کاره است

با پرخاش بهش گفتم : سکه نمیفروشیم
گفت : ببخشید و به سرعت دور شد
بعد کمی دور تر شدند و دور تر ایستادند.

ساعت 5 بود.دو تا از کارمندها 5 میرفتند.یک نفرشان رفت
به دیگری گفتم شما هم برو گفت شوهرم می آید دنبالم.



منشی همیشه تا 7 میماند.
در دفتر را 6 میبستیم.یکساعت مانده بود.
ساعت 5 یکنفر آمد. من فامیل فلانی هستم.30 تا سکه میخوام.فلانی چند وقت بود دفتر ما رفت و آمدش زیاد شده بود.در باره طلا ،سکه و ارز مینوشت.در اصل حرف های من را مینوشت.

گفتم شرمنده
منشی من التماس که زشته.اجازه بدید الان براش میخرم
من گفتم نه
طرف شروع کرد با من حرف زدن و منشی زنگ زد بازار و سکه او را خرید.او هم همانطور که با من صحبت میکرد پولش را داد و سکه ها را گرفت ولی نرفت
به صحبت ادامه داد
طول کشید
طول کشید
حوصله ام سر رفته بود ولی خجالت میکشیدم بگم آقا بلند شو برو خسته شدم
منتظر بودم برود تا در را ببندم چون هی مشتری می امد و میرفت و باید یکساعت توضیح میدادیم که چرا سکه نمیفروشیم.
ساعت نزدیک 6 شده بود.

همان روز با اینکه قرار بود سکه نفروشیم بالای 200 عدد سکه فروختیم.که مبلغ آن
بالغ بر 150 میلیون شده بود.که بالای 50 میلیون موجودی دفتر بود
سکه چند روز قبل تا یک میلیون افزایش قیمت داشت ولی آنروز حدود 800 هزار تومان قیمت داشت.
چند دقیقه به ساعت شش بیشتر نمانده بود که پسر جوانی با ریش وارد شد.
مشتری بود
هفته ای چند بار می آمد
یک ربع سکه میخرید
یا دوباره می آمد آنرا میفروخت

در حیاط تا ساعت 6 باز بود ولی در دفتر را همیشه قفل میکردم.مشتری می آمد خودم در را باز میکردم.

آقا پسر ریشو گفت سکه میخوام
گفتم شرمنده
منشی گفت آقای گلشنی این که همیشه یکی میخواد و رو کرد بهش که بفرمایید
آقا پسر رو کرد به من و گفت من دوستم تو ماشینه،در را لطفا نبندید الان میگم بیاد و منتظر جواب من نشد،رفت.

اون آقا هم همچنان داشت مغز من را میجوید.زمستان شده بود و هوا تاریک بود و من حیاط را نمیدیدم.داشتم حرف های این آقا را گوش میکردم و دعا میکردم زود تمام شود.

که ناگهان دیدم یکی داد میزنه از پای سیستم ها بلند شید
کسی دست به کیبورد و تلفن نزنه
موبایل ها روی میز
و تا سرم را بالا کردم دیدم در دفتر 20 متری ما بالای 20 نفر با ماسک ایستاده اند....
موجودی سکه من هنگام ورود وزارت اطلاعات:

از اول زندگی مشترک صرفه جویی کرده سکه خریده بودم.
از وقتی به تهران آمدم درامدم بالا رفته بود و حجم خرید سکه هم بالا رفته بود.
در هفته دو سکه میخریدم تا این که پسرم به دنیا آمد.هفته ای 3 تا خریدم.یکی برای پسرم که در 18 سالگی 936 عدد سکه داشته باشد.
وقتی دخترم به دنیا آمد این تعداد 4 عدد شد و فکر کنم از سال 88 هفته ای 5 عدد.
برای همسرم نیز به دنبال بهانه بودم که طلا بخرم
تولدش
عید
تولد بچه ها(چون زحمت به دنیا آوردن آنها را کشیده بود)
سالگرد ازدواج
سالگرد نامزدی
روز زن و...
همیشه هم دنبال طلای سنگین بودم.دستم به سبک نمیرفت...

در سال 90 قیمت سکه از زیر 300 هزار تومان به بالای یک میلیون رسید.
هنوز سکه حدود 600 هزار تومان بود که همسرم با من مشورت کرد.
مقداری پول در بانک دارم
کمی هم برای بچه ها گذاشتم
بدهم برایمان سکه بخری؟
همان روز تمام حساب ها را بستیم و برایشان سکه خریدم.
از زمان ازدواج تمام سکه هایی که هدیه گرفته بودیم را هم داشتیم.

وقتی منزل مسکونیم را خریدم ماهی 40 میلیون تومان چک دادم و از شانس بدم تحریم کمر یکی از کارهایم را شکست ولی هرگز به طلاهای همسرم و سکه هایمان فکر هم نکردم و خدا را شکر چک ها به سلامتی پاس شدند.

پسرم هم با پول تو جیبی ها و عیدی هایش سکه میخرید.

تا این جا سکه های خانواده بود.
کل درآمد مثقال و شرکتهای تابعه شب به شب سکه میشد.
موجودی نقدی مثقال همیشه ثابت و حدود صد میلیون تومان بود.


یکسری مشتری داشتیم زنگ میزدند سکه میخریدند بعد می آمدند میبردند.حدود چند هزار سکه موجودی خزانه مثقال بود که مدیریت آن با سایت خزانه بود و البته توسط منشی در دفتری نیز نوشته میشد.موجودی سکه های خانوادگی و سکه های پسرم و کارمندان نیز در سایت خزانه درج میشد.
بیشترین تعداد سکه از بین کارمندان ، مربوط به منشی من بود که 18 عدد بود.البته پدر ایشان نیز چند عدد سکه قدیمی(کم ارزش) که تعداد آنها به 10 تا نمیرسید در خزانه داشتند که قرار بود در یک موقعیت مناسب برایشان بفروشیم و سکه 86 که بورس بود بخریم.

بالا ترین تعداد سکه مشتریان 540 عدد بود مربوط به یک پسر جوان.
روز آخر چندین مرتبه به منشی گفتم زنگ بزن بیاید 540 تا سکه را ببرد.شاید بالای 5 بار گفتم و جواب میداد زنگ زدم.بار اول گفت فردا.گفتم زنگ بزن بگو به هر قیمتی شده امروز بیاید.کسی را بفرسته ولی حتما امروز بیاید .بعد گفت باشه میاد .ولی هر ساعت یکبار به منشی میگفتم زنگ بزن.بعد پیگیری میکردم میگفت ،گفته میاد حتما
یکسال بعد از زندان با این آقا تماس داشتم
گفت:
منشی ات به من زنگ نزد!!!

12 عدد سکه برای طبقه بالا که صاحب دفتر بود چند وقت بود خریده بودیم
آنروز چندین مرتبه گفتم سکه های بالایی ها را دادی
گفت الان میروم میدهم
رفت و آمد کارمندان من به طبقه بالا زیاد بود.هم برای دستشویی بالا میرفتند و هم برای آوردن چایی چند بار به بالا میرفتند ولی آنروز سکه ها در دفتر ماند و مانند بسیاری دیگر خوراک وزارت اطلاعات شد.

شاید حس کنید این مطالب حالت غر زدن یا حتی درد دل دارد.
خیر...
اینها همه نقشه های از پیش طرح شده وزارت اطلاعات بود که یکسال بعد برای من مشخص شد و در ادامه داستان خواهید خواند.
یکشنبه 9 بهمن 90 ساعت 18

تا چشم باز کردم دیدم دفتر جای سوزن انداختن ندارد.تا جا شد آمدند تو بعد در را بستند.همگی ماسک داشتند.فکر کنم حدود 20 نفر توی ساختمان دفتر بودند.همه ما را به سرعت و با فریاد از پای کامپیوتر هایمان بلند کردند.موبایل هایمان را گرفتند و همه را روی صندلی ها نشاندند .
شوکه شده بودم.اصلا باورم نمیشد.برایم غیر منتظره و غیر قابل باور بود.تا به خودم آمدم دیدم دارند دفتر را زیرو رو میکنند.پای هر کامپیوتر یک نفر نشست و شروع کردند به تفتیش کامپیوترها. تمام کمد ها را میگشتند.خیلی آرام گفتم ممکنه حکمتونو ببینم؟
متوجه شدند ولی هر کس به کارش ادامه میداد و کسی توجه نکرد.
یکدفعه یک نفرشان یکی از کیف های سکه ها را پیدا کرد.چشمهایشان برق زد .فورا گذاشت روی میز.
بلند تر گفتم میخواهم حکمتونو ببینم.نگران شدم.نکنه دزدن؟
یکیشون که هیکل بزرگی داشت و مثل بقیه ماسک زده بود آمد داخل و داد زد : بشین گلشنی
کاری از دستم بر نمی آمد.
تعدادشان زیاد بود
از پسشان بر نمی آمدم
تلاش بیشتر فقط به آنها اجازه میداد به من بی احترامی کنند
پس نشستم
وزارت اطلاعاتیها کلا خاله زنک هستند
یکسره با هم در گوشی پچ پچ میکنند
فردی که بر سر من فریاد زد با کسی که اول از همه وارد شده بود و با دادو بیداد مارا از پای میزهایمان بلند کرده بود، با چند نفر دیگر از افرادشان در کناری پچ پچی کردند بعد همان فردی که در ابتدا وارد شده بود یک تکه کاغذ از جیبش در آورد و به من نشان داد.
جای اسم و فامیل و تاریخ ستاره بود
گفتم این چیه؟
گفت حکم داریم
گفتم به چه عنوان ؟به چه دلیل.
گفت مواد مخدر
هم تعجب کردم و هم کمی خیالم راحت شد.با خودم گفتم برامون زدن.اینجاهارو میگردن و میرن
از توی کشو ها باز سکه پیدا کردند و ریختند روی میز.
در کیف سکه را هم باز کرد و سکه ها را روی میز ریخت .

سکه پیدا میکردند چشمهایشان برق میزد و خوشحال میشدند.
معلوم شد مشکل مواد مخدر نیست.
با خودم فکر کردم اگر چیزی بگویم یک فریاد دیگر خرجم میکند ، پس سکوت کردم و منتظر نتیجه شدم.

در باز شد 2 تا آقا بدون ماسک وارد شدند.
یکی قد کوتاه باریش در جلو و دومی قد بلند با صورت 3 تیغه مشخص بود نوچه اوست
وارد که شدند مشخص بود رییسشان است
انگار اسراییل را فتح کرده بود
کلی فخر میفروخت و احساس فتح میکرد.

ملتی هم که به دفتر می آمدند را دستگیر میکردند و می آوردند داخل روی صندلی ها مینشاندند.
از قبل که چند نفر داخل دفتر بودیم.5 تا 6 نفر هم بعد گرفتند.حدود 20 نفر هم خودشان بودند.در هم بسته بود داشتیم خفه میشدیم
به رییسشان گفتم با من کار دارید بقیه را چرا نگه میدارید، بگذارید بقیه بروند به کارشان برسند.

گفت نگران نباش ولشان میکنم

یک نفرشان را گذاشت پشت میز من تک تک از آنها باز جویی میکرد . مینوشتند و امضا میکردند و میرفتند

آن پسر جوان هم که قسمت قبل گفتم آمد ،با آن آقایی که از ساعت 5 آنجا بود و سکه خریده بود هم از آدم های خودشان بودند.


منشی را روی صندلی کناری من نشانده بودند.
آرام به او گفتم نگران نباش.
ما کار خلافی نکرده ایم پس از چیزی نمی ترسیم.اگر سوالی ازشما کردند جواب داده و همه چیز را درست توضیح دهید.

داشتند حسابی دفتر را شخم میزدند.تلفن ها و موبایل ها هم یک سره زنگ میخورد.
مطمئن بودم که خیلی از این زنگ ها از سوی همسرم است و تا آن موقع خیلی نگران شده.
هر چه التماس کردم که بگذار جواب خانمم را بدهم ، میگویم جلسه دارم.جلوی خودتان حرف میزنم.از شما چیزی نمیگویم... اجازه ندادند.

یکساعت گذشت که رییسشان آمد و حکمم را به من نشان داد.
بعد ها در حین بازجویی به من گفتند که قرار بود دو شنبه دستگیرت کنیم و حکم نداشتیم. حکمت یکساعت بعد آمد.

منشی را کنار کشید و چیزی به او نشان داد بعد منشی به سمت من آمد و گفت که حکم او را نشانش داده است

تعجب کردم که چرا او؟

یکی دیگر از کارمندانم هم هنوز در دفتر بود ولی او هم مسلمان بود و هم تازه در دفتر مثقال مشغول به کار شده بود .هر روز ساعت 5 میرفت ولی آنروز منتظر شوهرش بود،که آن خانم را هم آنطرف دفتر نشانده بودند.

آنقدر اثاثیه از دفتر خارج کردند که خودشان میگفتند کافیست جا نداریم ولی کارشناسهایشان میگفتند همه را باید ببریم.

به گفته خودشان فقط 100 نفر نیرو برای دستگیری من اعزام شده بود.
به غیر از آن 9 نفر کارشناس
که در کل بالغ بر 120 نفر بودند.

از آنطرف یکنفر سکه ها را میشمرد.
اکثر سکه ها بسته های 100 تایی آکبند بود
همه را باز میکرد و میشمرد
هر چه گفتم باز نکن .این ها 100 تاییست.پلمپ بانک مرکزی هستند
توجهی نکرده همه را باز کرد تا بشمرد
به من میگفت بنشین اینجا تا من بشمرم که بعد حرفی در نیاید. ولی اصلا من آنجا نبودم.مرتب مرا به سمت دیگر دفتر یا حیاط میبردند و سوال می پرسیدند.

حیاط دفتر بزرگ بود.5 ماشین به راحتی در آن جا میشد.حیاط هم پر بود از نیرو.

سوالات و بازجویی از همان داخل دفتر شروع شد.
اول دنبال پسورد های ایمیل و هاست بودند.
گفتم همه در ذهن من هستند جایی نوشته ندارم.

مشتری ها را یکی یکی بعد از بازجویی آزاد کردند.

یکی از باز جوهای من بعدها گفت از هر کدام پرسیدیم که چرا از مثقال سکه تهیه میکنید .بروید از جای دیگر بخرید .همه گفتند مثقال از همه جا ارزانتر است.

کم کم دفتر خلوت شده بود.یک دفعه دیدم حتی کارمندانم هم نیستند.
دختر خواهر منشیم نیز آنروز دردفتر بود.او هم نبود.
فقط وزارتی ها بودند و البته آن آقایی که از ساعت 5 در دفتر بود.
رییسشان گفت پول سکه هایش را بده.
گفتم سکه برایش خریدیم و به او تحویل دادیم.
گفت سکه هایش را از او گرفتیم و الان مابین سکه های توست
گفتم داخل دفتر بالای 50 میلیون تومان پول نقد هست.ببینید چقدر پول داده است از همین نقدینگی به او بپردازید
گفت نه نمیشود . کارت کشیده. چک بده
خلاصه وادارم کردند که یک چک به مبلغی که خودشان گفتند بنویسم. و دسته چکم هم رفت کنار بقیه اثاثیه ام.
بعد از آن اگر شما دسته چک مرا دیدید من هم دیدیم.دیگر کسی آنرا به من نداد. رفت پیش پولها و سکه هایی که از دفتر بردند

از کیف و کشو ها بالای 1000 تا سکه شمرد.که اکثرا نیم و تعداد کمی ربع بود.
گفت تمام شد؟
دست کردم در جا ساز میز و یک کیف بزرگ که از نظر تعداد 3 برابر سکه داخلش بود و اکثر آنها سکه تمام ، در آوردم.

این جریان را به هر کس گفتم گفت اشتباه کردی ولی بعد متوجه میشوید که درست است که همه سکه ها رفت ، ولی خوب شد که خودم دادم.من از اول و همیشه تلاش کردم صادقانه با آنها برخورد کنم.

خلاصه همه را شمردند. مثلا در حضور من !!! با بقیه اموال دفتر که لیست کرده بودند ،بدون اینکه من در جریان باشم از من امضا گرفتند و هیچ کپی هم هیچوقت به من ندادند.

داخل دفتر بیش از 10 کیلو هم نقره بود که به همراه کلیه کامپیوتر ها بردند.
مثقال کارمند زیادی نداشت ولی کامپیوتر زیاد داشت.کامپیوتر ها تلفن گویا بودند که طراحی و اجرایش کار خودم بود.البته هیچکدام را پس ندادند.

یک اتفاق جالب این بود که دفتر من 2 قسمت بود که با جعبه و پرده از هم جدا شده بود.آنطرف انبار من بود البته چیز با ارزشی در آنجا نبود

ولی وزارت زحمت گشتن آنطرف را به خودش نداد.انگار دقیقا میدانست آنطرف چیزی نیست.

دفتر دیگری هم در طهران داشتم که مدتی بود مشغله زیاد اجازه نمیداد به آنجا بروم و تعطیل بود.وزارت از آنجا نیز اطلاع داشت و میدانست آنجا هم چیزی برای بردن نیست چون به آنجا هم سری نزد

درب دفتر را که کاملا به هم ریخته بودند با همان شرایط بستیم.من را سوار یک دستگاه زانتیا با شیشه های دودی کردند با 4 مامور به طرف خانه حرکت کردیم.
فکر کنم ساعت حدود 9 بود.
حیاط پر از مامور بود.
خیابان پر از مامور بود.
مرا داخل حیاط سوار ماشین کردند
همسر کارمندم سراغ او را از من گرفت
فقط فرصت کردم بگویم نمیدانم و زانتیا حرکت کرد
الان از خودم میپرسم که
ساعت 5 باید به دنبال همسرش می آمد
6
7
الان ساعت از هشت گذشته بود
دفتر ما تا ساعت 7 باز بود پس چرا او آن موقع آنجا بود؟
چرا او را مثل بقیه دستگیر نکرده به داخل نیاورده بودند و او مثل بقیه بازجویی نشده بود؟
من قضاوت نمیکنم
فقط داستان را بیان میکنم
قضاوت با خواننده می باشد

در خانه:

سوار بر زانتیا همراه با 4 مامور وزارت اطلاعات به طرف خانه حرکت کردیم.طوری حرف میزدند که انگار آدرس منزلم را بلد نیستند.گفتند راهنمایی کن و از مسیری که خلوت و سریع باشد راه را نشان بده ، در کل مسیر همچنان سوالات ادامه داشت.
خانه من در یکی از خیابانهای منتهی به خیابان ستارخان واقع شده است ، که سه بر دارد که از یک سو بر خیابان و از دو بر دیگر به سوی کوچه ای عریض است و نیز دو درب ورودی دارد.
وقتی رسیدیم دور تا دور خانه داخل کوچه و خیابان پر از مامور بود.
با ریموت کنترل در را باز کردم ،با ماشین وارد پارکینگ شدیم.ماشین من داخل دفتر مانده بود پس جای ماشین من پارک کرد.پیاده شدیم،پسر همسایه مان رسید .سلامش کردیم و از کنار هم عبور کردیم.
قبل از ورود خواهش کردم که مثل دفتر همگی وارد نشوند.بچه کوچک دارم .می ترسد.گفتند نگران نباش فقط 2 نفر وارد میشوند.
به بچه ها بگو دوستانم هستند و از آنها بخواه داخل اتاقشان بمانند.
در راه موجودی سکه خانه را سوال کرده بودند.حدود 400 ربع سکه که متعلق به همسر و فرزندانم بود.
از راه پله که بالا میرفتیم در کوچه را باز کردند.
وارد خانه شدیم.
بچه ها نگران به استقبالم دویدند.
پسرم کلاس چهارم دبستان و دخترم 4 ساله بود.
پسرم گفت بابا کجایی؟مامان نگران بود آمد دفتر دنبالت.
تا چشم باز کردم خانه پر بود از مامور
منزل من بر خلاف دفترم بزرگ بود ولی با این حال کل خانه پر شد از مامور. 30 الی 40 نفر داخل بودند.
دویدند سر گاو صندوق.
سکه ها
نقره ها که بیش از 20 کیلو بود
طلا های همسرم
مدارک...

رییس آمد
یک شمایل از حضرت عبدالبها از داخل گاو صندوق بر داشت و روی تخت انداخت و گفت: عباس آقا؟!!!

فاکتورهای خرید طلا ها را ورق میزد و میگفت این همه طلا داری؟
گفتم من، شهنام گلشنی،مدیر مثقال ، طلا نداشته باشم ؟

خلاصه هر چقدر سکه و طلا و نقره و سند و تمام آنچه که داخل گاو صندوق بود برداشت.
هر چه گفتم اینها متعلق به خانواده من است.شما چندین برابر اینها را از دفتر برداشته اید.من را شرمنده خانواده نکنید، کسی توجه نکرد
همه را به سالن پذیرایی برد ، نشست به نوشتن و به من گفت بیا بنشین خودت ببین

ولی مثل دفتر مرا از این طرف خانه به آنطرف میبردند و از من سوال میکردند و مامور مذکور هم برای خودش لیست میکرد.

خانمم نگران تلفن کرد .تا آمدند بفهمند پسرم از داخل اتاق گوشی را برداشت و گفت بابا با دوستاش اومدن ، که تلفن را گرفت و قطع کرد.

تعداد کامپیوتر های منزل چند برابر دفتر بود.سرور اصلی مثقال در خانه بود.تلفن گویای اونس هم در خانه کار میکرد.

من هم شب ها در خانه برنامه نویسی میکردم و کلا تمام برنامه های از قبل نوشته شده من در کامپیوتر های خانه بود.

کل کامپیوتر ها را جمع کردند.هر چه گفتم اینها تلفن گویا هستند . برنامه یکی با بقیه مثل همند .ولی توجه نکردند و همه را بردند

حتی هارد اکسترنالی که بچه ها استفاده میکردند را برداشتند.

با هزار التماس مقداری از طلاهای همسرم را پس داد

همانجا در منزل به من گفت بنشین و تمام یوزر نیم و پسوردهایت را بنویس

زنگ خانه به صدا در آمد.همسرم بود.با اجازه آنها در را باز کردم.
از راه پله خود را به زور بالا میکشید
با نگاهش به من گفت:کارخودت را کردی؟

وقتی مرا میبردند فقط 10 هزار تومان در جیبم بود.تمام پول های نقد گاو صندوق و دفتر را برداشته بودند.همسرم و یا بچه ها هیچ حساب بانکی نداشتند.
چند وقت پیش کل حساب ها را بسته ، سکه خریده بودیم که کل سکه های گاو صندوق را نیز به همراه بقیه چیزهای قیمتی برداشته بودند.
برگه ای که لیست کرده بود را جلوی من گذاشت و گفت امضا کن
امضا کردم
با خجالت 10 هزار تومان را به همسرم دادم

داشتیم میرفتیم که همسرم گفت کجا میبریدش؟کجا بیام دنبالش؟
گفتند اصلا نگران نباشید ، اینجا ایران است . فکر کردی میخواهیم او را بکشیم فردا صبح تماس می گیریم و اطلاع می دهیم
همسرم گفت نمیشه که.باید بگید کی هستید و کجا میبریدش
که یکیشون شروع کرد داد زدن سر همسرم که این چندمین بار است که امشب به ما بی احترامی می کنی خود تو را هم الان میبریم
پریدم وسط به خواهش و معذرت خواهی و به همسرم اشاره کردم که هیچ چیزی نگوید

دم در خروجی بچه ها با نگاهشان بدرقه ام میکردند
خواهش کردم تا برای خداحافظی بغلشان کنم ولی اجازه نداد

من را سوار زانتیا کردند و حرکت کردیم با 4 مامور وزارت اطلاعات

البته بعد فهمیدم از طرف وزارت اطلاعات هستند
نیروهایشان را میشد به دو قسمت طبقه بندی کرد.
یکسری از آنها مثل اینکه کارمند رسمی وزارت اطلاعات بودند.سن و سالشان بالای 30 سال بود و برخوردشان خوب بود.وقتی کاری داشتند آقای گلشنی خطاب میکردند و از فعل جمع استفاده مینمودند.بسیار مودبانه.آقای گلشنی لطفا بنشینید.آقای گلشنی لطفا تشریف بیاورید.

دسته دوم که اکثریت را تشکیل میدادند جوان بودند و مثل این بود که اراذل و اوباش خیابانی را جمع کرده آورده بودند.البته ببخشید، به اراذل و اوباش بی احترامی شد چون خیلی از آنها نیز بامرام هستند.من با خیلی از آنها بعدا در اندرزگاه هشت اوین حبس کشیدم.از طرفی دسته دوم به شدت بد قواره و بد لباس بودند.اراذل و اوباش اکثرا قد بلند و خوش هیکل هستند.خلاصه به قول معروف شما حاضر نبودید مرغتان را بدهید طرف 10 دقیقه نگه دارد.
این افراد به شدت بی تربیت بودند.از هر فرصتی برای بی احترامی کردن استفاده میکردند.مشخص بود که سیاهی لشکرند و به آنها گفته شده دخالت نکنند و اصلا حرف نزنند چون تا دهنشان را باز میکردند کاملا مشخص میشد که از چه دارو دسته ای هستند.

چند وقت پیش سمینار موفقی در دانشگاه آزاد برگزار کردم که بسیار مورد استقبال قرار گرفت و در تمام سایت های خبری درج شد و قرار بود حدود 10 روز دیگر سمینار دیگری در دانشگاآزاد برگزار شود.

این دسته دوم هر جا گذری به من میرسیدند زیر لب میگفتند .:خاک بر سر دانشگاه آزاد که تو سمینارش را برگزار میکنی.خلاصه من اصلا نفهمیدم جریان از چه قرار بود ولی مسلم بود که من و یا آن سمینار اتفاقی تلخ برای آنها بوده که به شدت از من کینه به دل گرفته بودند و از هر فرصتی استفاده میکردند که پنهانی به من بی احترامی کرده خود را خنک کنند.در حقیقت مشخص بود که وزارت اطلاعات از قشر پایین و عقده ای استفاده میکند که اگر طرف تنها باشد کفش شما را هم تمیز میکند که البته این کار هم از دستش ساخته نیست ولی وقتی جمع میشوند چون کفتار ها به خود اجازه بی احترامی و یا ضرب و شتم هم میدهند که البته بالا دستی ها نیز از آن آگاهند و مشخصا به آنها تذکر میدهند ولی فرد نادان و عقده ای با تذکر درست نمی شود.نمونه اش بلایی بود که به سر آقای ستار بهشتی آمد و یا هزاران چون ستار بهشتی...روحش شاد

البته نیروهای دسته اول برخورد بهتری داشتند ولی آنها نیز گاهی قادر به کنترل اعصاب خود نبودند و کاملا مشخص بود که همگی از کمبود ها و ناملایمات جامعه که نسبت به آنها در دوران کودکی اعمال شده بود، رنج میبردندو واضح بود که دوران کودکی و نوجوانی سختی را سپری کرده اند و طعم محبت خانواده را نچشیده اند و در کل هم نمیتوان به غیر از یک عقده ای از کس دیگری انتظار داشت که توان آزار و اذیت دیگران را داشته باشد
تعداد همدردی=5
 نظرات:
Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com





بیشترین همدردی

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد

اولین اثر عالی پیام (هالو) پس از آزادی از زندان رجایی شهر

توضیحات همسر فریبا کمال‌آبادی در مورد دیدار خبرساز فائزه هاشمی




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز

وضعیت مخاطره آمیز برای تمام زندانیان رجایی شهر بویژه ، زندانیان بهایی : جمال الدین خانجانی، فرهاد اقبالی و فرهاد فهندژ




آخرین بازدید

شرح دستگیری شهنام گلشنی مدیر مثقال

علیرضا هاشمی، دبیرکل سازمان معلمان از زندان اوین آزاد شد

اسامی ۳۸ زندانی محکوم به‌اعدام در زندان رجایی‌شهر

آزادی شمس‌الدین علی‌زاده یک جوان ۱۸ ساله بازداشتی از سوی حفاظت اطلاعات سپاه

محمدرضا عالی‌پیام به دلیل جراحت سر به بیمارستان منتقل شد

اعدام قاتل ستایش نقض کنوانسیون حقوق کودک است

عکسهایی که زنان بدنساز ایرانی را در معرض ۱۰۰ ضربه تازیانه قرار داده

وضعیت نامناسب بند نوجوانان زندان مرکزی زاهدان

در هفدهمین سال حبس؛ تبرئه زندانی سیاسی سعید سنگر از پرونده جدید

جعفر عظیم زاده فعال کارگری هنوز در اعتصاب غذا به سر میبرد




آخرین نظرات

خدایا هر دو را حفظ فرما. پیمان قیامی یکی از انسان ترین کس...

لعنت به ذات کثیف حکومت اسلامی

محمد نظری باید فورا ازاد شود

به کدامین گناه محمد نظری را زجر کش میکنید؟ ایا کرد بودن ...

علیرغم انکه از دید بندە به عنوان یک کرد مایه افتخارمی بو...

شکرخدا که اومدی خندهات زندگی می بخشه شعرهات امید...شاعر ...

چه نظری باید داد درزمانیکه کشوری به اشغال وملتی به اسار...

مسعود جعفرابادی بی شک جز نخبگان ارزنده این کشور است و ای...

misheh yeki be man begeh chera ashk rang nadareh

توی زندان قزلحصار یه روز فروش مواد مخدر روزانه فرزاد شا...