Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(1044)

گزارشات(299)

زندانها(319)

بیانیه(68)

عفو(14)

اعتراض(55)

مجهول المکان(115)

خودکشی(30)

خاطرات(38)

آزادی موقت(215)

تبرئه(9)

فرار(17)

قتل(3)

ملاقات(10)

تهدید(14)

نامه ها(340)

اعتصاب(574)

احضار(231)

خانواده(77)

پرونده(978)

سلامت(402)

تبعید(25)

آزادی(356)

بازداشت(954)

حقوق بشر(207)

انتقال(294)

مرخصی(211)

اعدام(648)

بیوگرافی(29)

وفات(47)

صدمات(971)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: بازداشت تعداد بازدید:   3682 زمان ثبت:   17:30:40 1394-12-06
یادداشتهای شهنام گلشنی مدیر سایت مثقال ورود به بازداشتگاه 209 اوین
به گزارش بازداشت شهنام گلشنی در ادامه یادداشتهای خود چنین نوشت:

پس از تخلیه منزل سوار بر زانتیای مورد نظر شدیم.راننده ، یک نفر جلو و سه نفر عقب بودیم.من را پشت شاگرد نشاندند(وسط نبودم) .از منزل خارج شدیم.هنوز دور تا دور خانه پر بود از مامور.حرکت کردیم.اتوبان یادگار امام را به طرف شمال میرفت. سعی میکرد تند برود.سبقتهای غیر مجاز میگرفت و همچنان از من سوال میپرسیدند.
ناگهان تابلو بازداشتگاه اوین را دیدم.درب آهنی باز شد.به من گفت سرت را ببر پایین و بالا نیاور.سرم را تا جایی که میتوانستم بردم پایین و اصلا هم سعی نکردم که نگاه کنم.
ماشین های وزارت اطلاعات خیلی راحت میتوانند به داخل زندان اوین رفت و آمد کنند بدون اینکه آمار سرنشینان را وارد دفتر آمار نمایند.من حدود 4 ماه در سلول های 209 اوین بازداشت بودم بدون اینکه اسمم در آمار زندان اوین باشد.
همسرم 2 مرتبه به زندان اوین مراجعه کرده بود ولی گفته بودند چنین شخصی اینجا نیست.

سال 92 یکی از ماموران وزارت اطلاعات به جرم اختلاس 7 میلیارد تومانی به زندان افتاد.میگفت تنخواه وزارت اطلاعات دست من بود.تعریف میکرد که : مرتبا میگفتند 50 میلیارد بده برای لبنان.30 میلیارد برای فلسطین...من هم دیدم این همه پول مفت دارند میریزند به شکم عربها کمی برداشتم(راست یا دروغش با خودش)
پدر ایشان فوت کرد.
وزارت اصلاعات ایشان را از اندرزگاه 4 به 209 برد.با ماشین بدون مرخصی از در خارج کرد و اینگونه بدون مرخصی به تشییع جنازه پدرشان رسیدند.

برگردیم بر سر داستان خودمان
ماشین وارد زندان اوین شد.من چیزی نمیدیدم.سرم پایین بود.پس از چند دقیقه ماشین ایستاد.همه پیاده شدند به من گفتند سرت پایین باشد.خیلی زود یکی از آنها آمد و یک چشم بند به چشمان من زد که آن چشم بند در تمام مدت 113 روز با من بود.
مرا به داخل بردند.هوا ی بیرون به شدت سرد بود.مرا روی یک صندلی نشاندند.
آنجا انبار بود و یک مسئول داشت.چند ساعتی طول کشید تا تمام اثاثیه من تحویل انبار شود.جالب ابن بود که شمارشی هم انجام نشد.مسئول انبار گفت حد اقل بنشین سکه ها را تحویل بده ،گفتند لازم نیست .کم کم خلوت شد و همه رفتند.چشم بند به چشمم بود.چیزی نمیدیدم.نمیدانستم ساعت چند است.نگران مثقال بودم.ساعت یک و نیم نیمه شب باید سرور مثقال روشن میشد. 5 سال نخوابیده بودم.عید نداشتم.جمعه نداشتم.تعطیلی و تفریح نداشتم تا سرور مثقال مثل ساعتی دقیق کار کند.حالا چه میشد؟هضمش برایم غیر ممکن بود

فکر کنم انبار دار در حال جادادن اثاثیه من بود .من چیزی نمیدیدم فقط سر و صدا میشنیدم.در باز شد یک نفر دیگر را نشاندند کنار من.
انباردار گفت: تو باز اومدی؟دفعه چندمته؟
مرد گفت هشتم
کرد بود
شغلت چیه؟
تو آشپزخونه کار میکنم
کمی نشستیم بعد گفت تمام لباسهایت را در بیار داخل این گونی بزار و این لباس ها را بپوش.
یکدست لباس بسیار گشاد طوسی رنگ پوشیدم.حتی زیر پوش نداشتم
من را به اتاق کناری برد و مشخصاتم را پرسید و وارد کامپیوتر کرد
گفت چشم بندت را باز کن
یک عکس از من گرفت
گفت چشم بندت را ببند
یک کیسه پلاستیک دستم داد که شامل یک حوله کوچک،خمیر دندان و مسواک بود.
مرد دیگری گفت راه بیفت
جلویم را نمیدیدم.از زیر چشم بند فقط روزی زمین را میدیدم.
دلم مثل سیرو سرکه میجوشید.همسرم الان نگرانم بود

آمدیم بیرون.سرد بود.خیلی سرد.کمی مستقیم رفتیم و وارد ساختمان روبرویی شدیم.یک راهرو بود.
آخر راهرو پله های چوبی را بالا رفتیم.یک اتاق.راه رو بعدی
برو جلو
برو تو اتاق
بشین
مرد دیگری گفت چشم بندت را بردار
دکتر بود
چند تا سوال کرد که بیماری نداری؟
گفتم چهار ستون بدنم سالمه
چشم بندت را بزن
بلند شو برو
دوباره وارد راهرو شدیم
برو جلو
جلو
راه طولانی بود
ساعت چند بود؟؟؟!
خلوت بود
راهرو باریک بود
بایست
3 تا پتو داد دستم و گفت راه بیفت
برو به راست
برو
مواظب سرت باش
خم شدم
برو جلو
برو به چپ
ای خدا منو کجا میبره
انگار داریم میریم آخر دنیا
اغراق نمیکنم دقیقا مسیر همین بود چون این مسیر همیشگی ام شد
برو به راست
برو جلو
برو
وایسا
تق
شب بند را باز کرد
در را باز کرد
برو تو
در باریک بود و آهنی
کرم رنگ
رفتم تو
چشم بندت را بردار
برداشتم
ماسک داشت
کاری داشتی این دگمه را بزن و صبر کن تا بیام
صدا نکن
صداتو نمیشنوم
گفتم کاری ندارم
گفت شاید مریض شدی
گفتم خیالت جمع سالم سالمم مریض نمیشم

در را بست
شب بند را بست و رفت
یک اتاق بود با موکت کثیف
حتی دلم نمی آمد بنشینم
پتو ها هم از دلم به دور بود.انداختم روی زمین

سرد بود
خیلی سرد بود
ولی نه دلم میامد بنشینم
و نه از پتوها استفاده کنم حالم از پتو ها به هم میخورد
توی اتاق بوی نم با بوی بدی در هم آمیخته بود
انتهای اتاق یک در چوبی کوچک مثل در فنری بار بود
حمام بود و توالت
لامپش سوخته بود
به جای آن داخل یک اتاق حدود ده متر 2 عدد لامپ بزرگ روشن بود که هرگز خاموش نمیشد

دیوارها سبز کم رنگ
بالا و پایین دو نوار سرمه ای

سقف شیب داشت
پنجره های باریکی داشت ولی بالا بود و نرده ها و حفاظهای چند لایه مانع دیدن فضای خارج اتاق میشد .البته قدم هم نمیرسید بالای بالا نزدیک سقف بود

آنجا اتاق 115 بازداشتگاه 209 بود
واقعا آخر دنیا بود
چون ته ته ساختمان بود
سرد و بسیار ساکت

زیاد طول نکشید
تق
شب بند باز شد
چشم بندتو بزن بیا بیرون
چشم بندم را زدم و از اتاق بیرون آمدم
راه بیفت
من جلو میرفتم و نگهبان از عقب می آمد
سمت چپ
برو...برو
سمت راست
از زیر چشم بند فقط زمین پیدا بود و البته مشخص بود که راهرو ها تنگ هستند
سرت را بگیر پایین
حالا برو
سمت چپ
برو جلو
رفتیم...رفتیم..
راهرو باریک بود
سمت راست چند متر به چند متر اتاق هایی بود که بعد فهمیدم اتاق بازجویی هستند
در بعضی بسته و برخی باز بود.هیچ صدایی نمی آمد ، انگار هیچکس نبود.ساعت قطعا از نیمه شب گذشته بود.سمت چپ هم چند متر به چند متر راهرو هایی بود.
بایست
رو به دیوار سر پایین.چشم بندت پایین باشه.سرتو هم بالا نمیاری
همه جا ساکت شد
خبر از دوروبرم نداشتم
یک نفر زد سر شانه ام
چه طوری خوشتیپ
راه بیفت
مرا به یکی از اتاق های بازجویی برد
در را نبست(از سرو صداهایی که بعدا شنیدم فهمیدم در باز است)
چشم بند داشتم.فقط زمین را میدیدم.
بشین
یک صندلی بود از آنهایی که داخل مدرسه داشتیم.چوبی بود و میز کوچکی داشت که رویش امتحان میدادیم.امتحانات من دوباره شروع شده بود
صندلی رو به دیوار بود با فاصله کمی از دیوار
نشستم.رفت پشت سرم و از همان جا پشت سر من با چشم بند باید به سوال هایشان جواب میدادم
یکی از آنها تازه فیلم دیده بود و آمده بود بازی میکرد.بعد از آن هم دیگر نیامد.
هیچوقت هیچکدام را ندیدم.همیشه با چشم بند و رو به دیوار.از روی صدا ولی ،میشناختمشان اما هرگز به رویم نمی آوردم چون به شدت میترسیدند که حتی از روی صدا بشناسمشان
آن آقایی که فیلم دیده بود پرسید کی از اسراییل برگشتی؟
گفتم من اسراییل نرفتم تاحالا
آخرین تماست با اسراییل کی بود؟
من تاحالا با اسراییل تماس نداشتم
رابطت با اسراییل کیه؟
آقای محترم من با اسراییل تماس نداشتم
آن یکی پرسید کجا دوره دیدی؟
از طرف کی یا کجا مامور بودی اقتصاد کشور را به هم بزنی؟
دوباره اولی گفت : گفتی کی از اسراییل برگشتی؟
خلاصه مرتبا تلاش می کرد من یک اشتباه کنم و ارتباطم با اسراییل لو برود.در صورتی که تاهمین حالا هم هنوز حتی افتخار نداشته ام برای زیارت به اسراییل بروم(زیارت گاه های بهاییان در کشوراسراییل می باشد زیرا حدود 200 سال قبل حضرت بهاالله پیامبر دیانت بهایی همراه با خانواده به عکا تبعید شده همان جا صعود فرمودند و مقام(مقبره) ایشان در اسراییل می باشد)

در همین کارزار بلای بدتری به سرم آمد.
ناگهان صدای منشی ام را از اتاق کناری شنیدم
پرسیدم کارمندم را چرا آوردید
جواب داد کارمنداتو آوردیم.2 تاشون الان اینجان
کل دنیا روی سرم خراب شد.
دختر مردم به خاطر من کارش به اینجا کشیده
گفتم لطفا همین الان آزادشان کنید.مدیر مثقال من هستم.مسئولیت مثقال هم کلا با منست.هیچ ربطی به کس دیگری ندارد.
مشخص بود که در اتاق ها را باز گذاشته و ما را مخصوصا در اتاق های مجاور قرار داده اند تا من صدای آنها را شنیده متوجه حضور آنها شوم
تا صبح همین جر و بحث ها ادامه داشت
در آخر پرسید برخورد ما خوب بود؟انتظار داشتی که اینقدر خوب باهات رفتار کنیم؟

خواهش کردم که با همسرم تماس بگیرم
گفت نگران نباش پدر خانمت از اصفهان حرکت کرده
اجازه نداد تلفن کنم

دست من را گرفت برد بیرون گفت کنار دیوار سرپایین.
چند دقیقه بعد نگهبان آمد و مرا به اتاق سرد تر از یخچالم برد
وارد اتاق شدم.در را بست.چشم بندم را برداشتم.
روی زمین نشستم
سرد بود...خیلی سرد
فقط یک پیراهن نازک تنم بود
زمستان بود و اتاق وسایل گرمایشی نداشت
شوفاژ داشت ولی گرم نبود
تمام غم و نگرانیم شد ، دستگیری کارمندهایم
خیلی نگران اوضاع خودم نبودم
همسرم الان نگرانم بود
مثقال الان آپدیت نمیشد
بازار جهانی باز شده بود.قیمت ها الان آپدیت میشد ، ولی سرور مثقال خاموش بود
ولی بزرگترین درد من فعلا کارمندانم بودند
جواب خانوادشان را چه بدهم؟
در کل اصلا نگران کلیات جریان نبودم
ته دلم کمی هم راضی بودم
کار خلافی نکرده بودم که نگران باشم.گفتم سوء تفاهم شده فردا مسئله روشن میشود و آزادمان میکنند.
اتفاقا بهتر میشود. میتوانم مشکلات اقتصادی کشور و مسبب آن مشکلات و راه کار های حل آنها را برایشان بگویم تا بتوانند جلوی اخلال گران اصلی اقتصاد را بگیرند
ولی وجود کارمند هایم در آنجا برایم قابل هضم نبود
رفتم داخل حمام.آب روشویی را باز کردم.آنجا خیلی کثیف بود.آب خیلی سرد بود.وضو گرفتم
نمازم دیر شده بود.از وقتی خودم را شناخته بودم تحت بد ترین شرایط نمازم را خوانده بودم.به غیر از آن در آن لحظات به خدا خیلی احتیاج داشتم.
نمیدانستم قبله کدام طرف است
سعی کردم جایی که کمتر کثیف باشد پیدا کنم
ایستادم تا نماز را شروع کنم....
.
.
.
بد ترین فاجعه زندگیم
27 سال بود نمازم را با اشتیاق خوانده بودم
نه از ترس خدا
نه از اجبار
همیشه با عشق نماز میخواندم
.
.
.
یادم نبود
حتی یک آیه هم نتوانستم به یاد بیاورم
نا خداگاه نشستم و بی اختیار شروع کردم به اشک ریختن
خدایا چه کار کردم که نماز را از من دریغ میکنی؟
همین الان که از همیشه بیشتر به تو احتیاج دارم ؟
زیر لب گفتم
اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

اشک هایم به اشک شوق تبدیل شد
گفتم : باشه...
از حالا میشینم ببینم چقدر بلا میخواهی به سرم بیاری
هر کاری از دستت بر میاد بکن
نا مردم پلک بزنم
چه برسه رومو از روی ماهت برگردونم
فقط
هوای خانوادمو داشته باش
خانوادمو به خودت میسپارم که میدونم بهتر از من ازشون نگهداری میکنی

نتوانستم نماز بخوانم
سرد بود
نمیتوانستم از سرما ، کثیفی ، اضطراب و نگرانی چشمهایم را ببندم
چشمم به نوشته های روی دیوار اتاق افتاد
هر کدام را میخواندم بیشتر بوی ناامیدی میداد
جوری نوشته بودند که انگار یک نفر 10 سال داخل این اتاق بوده
داخل اتاق اجازه بردن خودکار یا مداد نبود ولی بچه ها با در آلومینیومی ماست مینوشتند ولی من هرگز در 810 روز بازداشت روی هیچ در یا دیواری ننوشتم

در باز شد و صبحانه را داخل گذاشت و در را بست.
روز روزش صبحانه نمیخوردم واای به الان که از شب تار برایم تیره تر بود


سلول های 209 همیشه روشن بود. اتاق 2 تا لامپ پر نور داشت که 24 ساعت روشن بودند و کمک میکرد که هرگز نتوانی بخوابی

از بیرون صدای نگهبان رسید
چیه چه کار داری؟
با سلول کناری بود
دو نفر بودند
میگفتند : دیروز به ما گفتند شما را اشتباه گرفتیم.ما را حلال کنید.امروز آزاد میشید

دیگر صدایی نیامد
ساعت نداشتم
اصلا متوجه نمیشدم چقدر از زمان میگذرد
شاید حدود یکساعت گذشت که ایندفعه یک نگهبان دیگر گفت چه کارداری
دوباره با سلول بغلی بود
طرف دوباره جریان را تعریف کرد

به او گفت : وقتی اومدی اینجا اصلا به فکر رفتن نباش
زندگیتو بکن
اگه تو فکر رفتن باشی خودتو نابود کردی
گفت : آخه گفتن...
گفت : اینجا حرف زیاده
اینجا ممکنه همین الان آزاد بشی
ممکنه چند ماه بعد یا چند سال بعد
تا از در نرفتی بیرون باور نکن که آزادی
زندگیتو بکن و به فکر آزادی نباش

اولین و مهمترین درس زندان را گرفتم و از همان لحظه اجرا کردم

یکی از پتو هایم را پهن کردم کنار دیوار
تکیه دادم و دو پتوی دیگر را رویم انداختم
من کمر و گردنم مشکل داشت
تشکم اسفنج طبی سوییسی بود و بالشم ژله ای
نمیدانستم با این پتو ها روی زمین چطور بخوابم که بعد بتوانم بلند شوم

باز سرد بود
خیلی سردم بود
زمان نمیگذشت
تا کسی در شرایط مشابه قرار نگیرد متوجه فشار انفرادی نمیشود

خیلی گذشت تا اینکه در را باز کرد و گفت چشم بندت را ببند بیا بیرون
بعد فهمیدم حدود ظهر بود
تعداد همدردی=21
 نظرات:
Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com



بیشترین همدردی

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد

اولین اثر عالی پیام (هالو) پس از آزادی از زندان رجایی شهر

توضیحات همسر فریبا کمال‌آبادی در مورد دیدار خبرساز فائزه هاشمی




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز

وضعیت مخاطره آمیز برای تمام زندانیان رجایی شهر بویژه ، زندانیان بهایی : جمال الدین خانجانی، فرهاد اقبالی و فرهاد فهندژ




آخرین بازدید

یادداشتهای شهنام گلشنی مدیر سایت مثقال ورود به بازداشتگاه 209 اوین

وضعیت نامعلوم نوکیش مسیحی علی امینی در تبریز

دهها روشنفکر فرانسوی سفر روحانی به فرانسه را محکوم کردند

بازداشت احسان مازندرانی روزنامه‌نگار و اعتصاب غذای خشک وی

آخرین اطلاع از وضعیت علیرضا گلی‌پور زندانی امنیتی محبوس در زندان اوین

گزارش ماهیانه رویدادهای مربوط به زندانیان بهایی در ایران ، اردیبهشت ۱۳۹۵

عفو بین‌الملل خواستار تحقیقات فوری درباره موارد خودکشی در زندان‌های ایران شد

گزارشی از آخرین وضعیت زندان سراوان

انتقال حداقل ۳ زندانی در رجایی شهر کرج جهت اجرای حکم اعدام

پدر محمد صابر ملک رئیسی زتدانی سیاسی: پنج سال است پسرم را ندیده ام




آخرین نظرات

خب حالا که معلوم شده رژیم جمهوری اسلامی چه ماهیتی دارد ...

من با سعید در سالهای ۸۰ و ۸۱ در بند ۲۰۹ اوین هم بند و هم س...

روحشان شاد و یادشان گرامی باد ما به یاری آنان از ملکوت ا...

من نمیدانستم همچی جائی هم هست واقعا متاسفم...

فرزاد کننده ست ادم نون وجود و غیرتشو میخوره رجایی شهر نظ...

من با اعدام مخالف هستم

سعيد رضايي ابدانان هفت چشمه ٩اسفند ٩٦نيز اعدام شد

.سروده ای بسیار زیبا و لطیف بود عید اعظم رضوان را بشما ع...

امیدواریم هم تندرست باشد و نیز خیلی زود به خانه برگردد..

سلام من مسعود سیفی زاده هستم کلیات خبر درست هستش ولی جز...