Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(1044)

گزارشات(299)

زندانها(320)

بیانیه(68)

عفو(14)

اعتراض(56)

مجهول المکان(115)

خودکشی(30)

خاطرات(38)

آزادی موقت(215)

تبرئه(9)

فرار(17)

قتل(4)

ملاقات(10)

تهدید(14)

نامه ها(340)

اعتصاب(574)

احضار(232)

خانواده(77)

پرونده(980)

سلامت(404)

تبعید(26)

آزادی(356)

بازداشت(956)

حقوق بشر(207)

انتقال(295)

مرخصی(211)

اعدام(648)

بیوگرافی(29)

وفات(47)

صدمات(975)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: کانون زنان ایرانی تعداد بازدید:   2704 زمان ثبت:   16:39:56 1395-03-12
روایتی از درون زندان قرچک ورامین من مریم ، از زندان قرچک ، هفده سال در زندان هستم...
به گزارش بازداشت به نقل از کانون زنان ایرانی این مطلب را مریم ربیعی از زندان قرچک ورامین نوشته و به بیرون ارسال کرده است، روایت روزهای زندان قرچک.مریم بیش از هفده سال است که در زندان به سر می برد :اول در اوین و بعد در زندان زنان شهرری (قرچک).او به جرم قاچاق عتیقه به ۲۵ سال زندان محکوم شده است.

مریم به قول خودش نمی داند از کجای این هفده سال حبس بگوید. مریم گاهی به زبان محاوره ای نوشته و گاهی غیرمحاوره ای .کانون زنان ایرانی تلاش کرده به نثر مریم وفادار بماند و به همین دلیل این دوگانگی در نثر را نیز حفظ کرده ایم.

مریم ربیعی

«خانمها توجه کنند: آرایشگاه رنگ مو آورده، کسانی که تمایل دارند به بند مشاوره بروند . هیچ کس رنگ رو با خودش داخل بند نبره» صدای ماموری که پشت سر هم این جمله را تکرار می کند از بلندگوهای زندان زنان قرچک ورامین یا همان ندامتگاه زنان شهر ری شنیده می شود. نمی دانم به جمله اش بخندم؟ افسوس بخورم؟ اشک بریزم؟ ... نمی دانم؟

چه فکری می کنند؟ فکر می کنند دغدغه ما رنگ مویمان است که اینگونه با صدای بلند فریاد میزنند؟ در زندان نشسته ام، زندان قرچک ورامین. آدرسش را نمی دانم، فقط میدانم اطراف شهر تهران است. ۴ سال پیش من و خیلی های دیگر را از زندان اوین به اینجا آوردند. گفتند میخواهند اوین را خراب کنند و زندان جدید بسازند. من وامثال من که حالا حالاها اینجا هستیم خوشحال بودیم میگفتیم زندان جدید حتما امکانات بهتری دارد، تمیزتر است و هم اینکه جای جدیدی است. اما نمیدانستیم ویرانه ای ساخته اند با دیوارهای بلند، نمیدانم اسم اینجا را چه بگذارم ؟سیاهچال؟ خرابه؟ گاوداری؟ مرغداری؟ اصلا میگویم جایی که همه اینها باهم یکجا جمع شده جای آدم نیست، اینجا دنیای زمینی نیست، جهنمی است برای خودش..

امروز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ است و من در یک سوله بزرگ با سقفی بلند نشسته ام . تمام دیوارها ی سوله را تخت زندانیان پر کرده است . جز نزدیک در آهنی بند که روی آن با ماژیک نوشته اند «هیچ کس به یخچال دست نزند» و با فلش به یخچال کوچکی که ۱۱ ماه سال خراب است و متعلق به ۱۸۰ نفر زن زندانی بند است اشاره می کند .انتهای سالن ،زیرتنها پنجره که به جای شیشه طلق قهوه ای درآن بکار رفته، نشسته ام و مینویسم. چند روز پیش مادرم گفت که یکی از دوستانم از من خواسته تا برایش از اینجا بنویسم. از آن روز گیج شدم. با خودم راه میرفتم و حرف می زدم، و موضوع نوشتن را عوض می کردم . نمی دانستم از کجای این ۱۷ سال بنویسم. بالاخره می خوام هرچی که به ذهنم میاد بنویسم.

اسمم مریم است ۱۸ ساله بودم و یک سال از ازدواجم می گذشت که من وهمسرم به جرم نگهداری عتیقه روانه زندان شدیم. همسرم ۵ سال بعد وقتی به مرخصی رفته بود تصادف کرد و مرد. زنی هستم ۳۷ ساله! در زندان قرچک ورامین. با پدر و مادری پیر که در اراک زندگی میکنند و فقط سالی یک بار به ملاقاتم می آیند. ملاقاتی به فرصت ۱۵ دقیقه که یک مامور مرد و یک مامور زن دوره ات کرده اند.

روبرویم بچه های گروه نمایش برای اجرای نمایش در روز چهارشنبه سوری تمرین میکنند. نمایش کمدی است، میخواهند بقیه را بخندانند. اما هم بازیگران و هم کسانی که برای دیدن نمایش می آیند میدانند که نمیخندند. اگر هم بخندند شاد نمیشوند. اینجا زمانی شادیم که یکی آزاد شود .البته بعضی وقتها در ظاهر همه ماتم داریم اما در دل میخندیم و آن زمانی است که خدا به زندانی لطف کند وبمیرد! اینجا مرگ یک آرزوست، در گور زنده ماندن ،درد است، دردی که با گفتن درک نمی شود. دردی تا عمق وجود، که تا اینجا نباشی درکش نمیکنی. شنیده اید که:

آتش بگیر تا ببینی چه می کشم/ احساس سوختن به تماشا نمی شود

اینجا زندگی عذاب است. لحظه‌لحظه‌اش! باور کنید اینجا ، مرگ نعمت بزرگی است در تمام این سال‌هایی که به قرچک آوردنمان به یاد ندارم یک‌بار یک‌تکه ۱۰ گرمی گوشت خورده باشیم، یا یک قاشق برنج بدون کافور! نیمرو! یا چای تازه‌دم! جایی که آب آشامیدنی نیست. مگر بخری آن‌هم با پول! آخر من که پدر و مادر پیرم به‌زور خرج خودشان را می‌دهند ،پول آب از کجا بیاورم؟؟ آب‌شور بخورم؟ چه بگویم. به خدا جهنم است اینجا. میدانید چه‌کار می‌کنم که پول دربیاورم؟ دیپلم تجربی دارم. نمایشنامه می‌نویسم، مقاله می‌نویسم، شعر میگویم، نقاشی می‌کنم، نمایش اجرا می‌کنم و ... بالاخره از اعضای گروه فرهنگی هستم که امتیازم هرروز ۲۰ دقیقه تلفن اضافی دار که آن را می‌فروشم. هر ۲۰ دقیقه یک کارت تلفن یعنی ۲۰۰۰ تومان. خودم هم هفته‌ای یک‌بار به خانواده‌ام زنگ می‌زنم. درآمد ماهیانه‌ام می‌شود ۶۰ هزار تومان. حالا آب بخورم یا غذا؟ چون وضع آب را که گفتم .غذا هم که شام به‌جز سه‌شنبه‌ها که سیب‌زمینی و تخم‌مرغ می‌دهند، همیشه می‌توانی از تویش انواع حشره پیدا کنی.

اینجا نمازخانه دارد که هرروز ظهر یک روحانی در آن نماز جماعت به پا می‌کند. اما من هیچ‌وقت نماز نمی‌خوانم. چون برای وضو گرفتن فقط یکجا داریم . آن‌هم سرویس بهداشتی است که البته آبخوری، ظرف‌شویی و دستشویی آنجاست. کف سرویس همیشه چند میلی‌متری آب ایستاده که در ساعت‌های روز کم‌وزیادمی شود. آب از داخل توالت‌ها و دستشویی‌ها رو زمین می‌ریزد، وقتی وارد آنجا می‌شوی امکان ندارد که کف پاهایت خیس نشود، چون دمپایی‌ها پاره است مگر دمپایی شخصی‌ها که خانواده بعضی زندانی‌ها برایشان فرستاده اند ، پس هر چقدرم وضو بگیری باز نجسه!

همین‌الان یک دختر ۲۰-۲۱ ساله از جلوی من رد شد که نمی‌شناسمش اما میدانم تازه اومده. چون کچل است! اینجا اکثراً کسانی که تازه اومد ه اند کچل‌اند .برای همین شپش روی سرشان لانه می‌کند ازآنجایی‌که هیچ دارویی نیست باید کچل شو ند.

سرم را که بلند می‌کنم سیمین را می بینم که روبرویم نشسته ۴۳ سال دارد و ۶ تا بچه. از ۱۴ سال پیش در زندان است. به او مرخصی نمی‌دهند چون امتیازش کم است! چشمانش از گریه دیشب هنوز قرمز و پف‌کرده است. دیشب حالش خیلی بد بود و با صدای بلند داد می‌زد و گریه می‌کرد. می‌گفت: منم نون سنگک و کره میخوام!!! دیروز که به خاطر به دست آوردن ۲۰ دقیقه تلفن، دفتر مأموران زندان را تمیز می‌کرده ،مأموران سنگک و کره میل می‌کردند و سیمین بیچاره هم دیده و ...

این فقط یک‌هزارم از حرف‌ها و دردهای زنان زندانی قرچک ورامین است. به نظرتون اینجا حرفی برای گفتن هست که من بگم؟ اینجا فقط درد است و درد ... هر ثانیه‌اش از هزار بار مرگ بدتر است ....اینجا برای من یک جهنم است... آن‌وقت مأمور زندان می‌گوید: «رنگ مو ...»

*تصویر، مریم ربیعی را در سن هفده سالگی نشان می دهد.
تعداد همدردی=1
 نظرات:

من نمیدونم که چرا شما هر زندانی را که گیر میارین براش اشک تمساح میریزید.
از کلمه زن و زندان داستان ملودرام درست میکنید و براشون اشک میریزید.
خوب چشمش کور میخواست دمها رو میندازن زندان و زندانهای همه جای دنیا هم حاس سخت و دردناکی هستن.
قاچاق عتیقه نکنه!!!
همه جای دنیا اینجور آدمها رو میندازن زندان و زندانهای همه جای دنیا هم کم و بیش مثل همدیگه است.
این که دیگه اشک تمساح نداره.
اون موقع که آثار تاریخی ایران رو قاچاقی خارج میکرد و میلیونی پول درمیاورد باید فکر اینجاش رو هم میکرد.
اگه قرار باشه هر زنی هر کاری دلش خواست بکنه و بعدش به خاطر زن بودنش هیچ جوابی پس نده که نمیشه.
این اسمش حقوق زنان نیست و شما هم به خاطر فمنیست بازی مواظب باش از اونور پشت بوم نیافتی.

Jun 01 16 pm30 01:30 PM ·

هر كسى تو زندگى اشتباه مى كنه تاوان اين اشتباه ٢٥سال زندان با اين امكانات خيلى زياده
ايامى شه كمك مالى كرد

Jun 01 16 pm30 03:57 PM ·

شما فکر کنم زندان نرفتید که اینطورمیفرمایید
زندان یکروزش 1000 ساله

Jun 01 16 pm30 07:59 PM ·

Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com



بیشترین همدردی

زینب سکانوند در زندان ارومیه اعدام شد

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

بیو گرافی شهنام گلشنی مدیر سایت مثقال

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

بیو گرافی شهنام گلشنی مدیر سایت مثقال

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز




آخرین بازدید

روایتی از درون زندان قرچک ورامین من مریم ، از زندان قرچک ، هفده سال در زندان هستم...

اشتباه BBC در اعلام آمار تعداد بهاییان زندانی

دبیرکل سازمان ملل: ۸۷ درصد اعدام‌های جهان در چهار کشور از جمله در ایران

محمدرضا حاج رستمبگلو به حبس محکوم شد

انتقال عیسی سحرخیز به بند عمومی و اعلام پایان اعتصاب غذا

وضعیت نامناسب مرتضی خسروی راد در زندان اوین

تبعید عاصف درزاده یک زندانی سراوانی به مکانی نا معلوم

تهدید خانواده سعید حسین‌زاده توسط اطلاعات سپاه

حمایت مادران پارک لاله از زندانیان در منزل گوهر عشقی

شتاب بگیر و ببند هنرمندان ایرانی به اتهامات نامعلوم




آخرین نظرات

داداشی ایشالا آزادیت

با امتنان از خانم مهر انگیز کار که با مهر مبادرت به کاری ...

آنها همچنان ما را سرکوب میکنند و ما با تکیه بر آموزشهای ...

نمیدونم چی بگم امامدتها قبل پسرفامیلمون موتوری دزدی نا...

سلام این ننگ را به جامعه اهل سنت باید تسلیت گفت

هموطنان عزيز سلام .سخني کوتاه با عاشقان شهدا با عاشقان ا...

بخودت بیاازتاثیر گذاران مفلوک خوددوری کن بیخودی رابیشت...

سلام آقای گلشنی از خاطرات اقامتتان در شهرستان ساوه برای...

من ۳ فروردین ۹۷ به دلیل مهریه رفتم زندان زندان مرکزی بو...

خوبه که . همه ی ضد انقلاب ها و منافقا رو میگیریم اینطوری