Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
  بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشتگاه ها
صفحه اصلی خبرهای ثبت شده توسط شما ثبت خبر توسط شما درباره بازداشت
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
حمایت(1044)

گزارشات(299)

زندانها(320)

بیانیه(68)

عفو(14)

اعتراض(56)

مجهول المکان(115)

خودکشی(30)

خاطرات(38)

آزادی موقت(215)

تبرئه(9)

فرار(17)

قتل(4)

ملاقات(10)

تهدید(14)

نامه ها(340)

اعتصاب(574)

احضار(232)

خانواده(77)

پرونده(980)

سلامت(404)

تبعید(26)

آزادی(356)

بازداشت(956)

حقوق بشر(207)

انتقال(295)

مرخصی(211)

اعدام(648)

بیوگرافی(29)

وفات(47)

صدمات(975)

بخشش(57)

اجازه تماس(1)

  
منبع: کمپین نه تعداد بازدید:   2022 زمان ثبت:   21:56:26 1394-08-06
پروانه هایی که همچنان عاشقانه می سوزند
به گزارش بازداشت به نقل از کمپین نه رامین زیبائی

مدتی قبل فرصتی پیش آمد تا سفری به گرگان داشته باشم و به خانواده های همبندیان عزیزم از نزدیک اظهار ارادت نمایم. دوستان عزیزم پیام مرکزی،فرهاد اقبالی، کمال کاشانی، فرهاد فهندژ، فؤاد فهندژ، فرهمند ثنایی، و سیامک صدری (متأسفانه فرصت نشد در خدمت خانواده دوست عزیزم کورش زیاری باشم چون آنها ساکن در گنبد هستند) که اکنون همه آنها در زندان رجایی شهر به سر می برند . در این سه روز شاهد مهمان نوازی های وصف ناپذیر بودیم . دوستان عزیزمان برای این سه روز برنامه ریزی کرده بودند که فقط به ما خوش بگذرد و در هر وعده چه مهمان نوازی هایی که نکردند . جدای از اینها آنچه خیلی برجسته بود صفا و صمیمیت این خانواده های عزیز در فقدان همسران و پدران نازنین شان بود و این صمیمیت نه تنها با ما بلکه در بین خودشان ستودنی بود .

وقتی با هر کدام از خانواده ها حرف می زدی سرشار از محبت و در نهایت صبر و استقامت بودند. اتحاد و یکرنگی آنها با یکدیگر قابل تقدیر بود . وقتی روزی با همه این همسران صحبت می کردم و هر کدام در مورد مشقتهایی که در این مدت تحمل کردند و یا با چه سختی هایی اوایل به دادستانی تهران و زندان رجایی شهر می آمدند ، بدن آدم به لرزه می افتاد که چگونه این مصیبت را تحمل کردند و اکنون نیز با چه عشقی روزهای چهارشنبه به ملاقات همسران شان می آیند و آنها بی شک همانند پروانه هایی هستند که در سکوت و تنهایی خودشان هم چنان عاشقانه می سوزند تا شمع محفل خانواده شان هم چنان درخشان و پرحرارت در گوشه زندان در نهایت استقامت بدرخشد ، و در این لحظات ، کسی ناله غمبار و دردآلود درون شان را نمی شنود . تا کسی این درد را نکشیده باشد ، تا کسی این مراحل مصیبت و سختی و تنهایی را طی نکرده باشد ، تا کسی طعم تلخ هجران و دوری را تحمل نکرده باشد ، درک نخواهد کرد که چه بر روزگار این عزیزان رفته است !

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

سخت تر از آنچه گذشت اینست که سه تن از این عزیزان خانم ها مژده فهندژ ، پریسا کاشانی و فرح ثنایی در انتظار احکام ناعادلانه دادگاه هستند ، می توانی تصور کنی چه بر سر خانواده ها می رود ؟ تا کجا این ظلم و جفا می خواهد ادامه داشته باشد ؟ الی متی یا الهنا هذا الظلم و الطغیان ؟ آیا هیچ فریادرسی نیست ؟ آیا فقدان آن عزیزان کافی نبود ؟

أَ لَیسَ بِصُبحٍ قریبٍ ؟

در شب سوم ، فرصتی پیش آمد تا با همه فرزندان دوستان عزیزم از کوچک تا بزرگ در یک فضای صمیمانه دیداری داشته باشم. دوست داشتم از احساسات آنها بدانم، اینکه به آنها چی گذشته، چی فکر می کنند، و دوست دارند چه بشود. از کوچکترین بچه ها مثل انوشا (دختر سیامک) و فرید (پسر کمال) گرفته تا بزرگترین آنها مثل نگار (دختر فرهمند) و سوده (دختر فرهاد اقبالی) و جمال (پسر کمال) و انیسا (دختر فرهاد فهندژ) و نیکا (دختر پیام) در نهایت سادگی و راحتی ابراز احساسات کردند. از اینکه پدرانشان در بند هستند خیلی احساس آزردگی داشتند و فرقی نمی کرد چه سنی دارند، کوچک هستند یا بزرگ، نوجوان هستند یا جوان ، همگی احساس دلتنگی می کردند و بغض پنهان دردشان را آشکارا فریاد می زدند به این امید شاید بغل دستی او ، دوست او ، و نه بهتر بگویم من بی خبر و ناآگاه از درد او با خبر شوم که بر او چه می گذرد !!!

وای بر من و تو اگر لحظه ای از احوال این خانواده ها و فرزندان شان بی خبر باشیم و یا لااقل ندانیم که بر این مصیبت زدگان چه گذشته است ، آن وقت چگونه می توانیم با آنها همدردی نمائیم ، چگونه می توانیم همدل آنها باشیم ؟

وقتی فرید پسر کوچیکه کمال که در عنفوان نوجوانی است می گوید که وقتی بابام را گرفتند و به زندان انداختند به خودم می گفتم که زندان جای آدمهای بد است پس چرا بابای من که هیچ کار بدی نکرده است باید به زندان برود ، واقعاً جامعه به این پسر 12 ساله (که در موقع رفتن پدرش 10 سال داشت) چه پاسخی می خواهد بدهد ؟ شاید پاسخ انوشا دختر سیامک که از فرید کوچکتر است نماد پاسخ این فرزندان به سایرین باشد که چون می داند پدرش بخاطر عقیده اش در زندان است باعث افتخار آنها خواهد بود و با سربلندی از پدران شان یاد خواهند کرد .

پرده آخر این تراژدی آنجا بود که همه این بچه ها خاطرات اولین ملاقات با پدران شان را تعریف کردند که چگونه بعد از دستگیری اولیه در گرگان و زمانی که می خواستند پدران شان را به اوین ببرند آنها توانستند برای چند دقیقه عزیزشان را ملاقات کنند ! صحنه ای که این بچه ها با احساسات پاکشان ترسیم کردند یکی از رقت انگیزترین حوادثی است که باید در تاریخ این جامعه مظلوم و ستمدیده ثبت شود . چگونه انسانی می تواند این وضعیت پر درد را ببیند و قلبش از جا در نیاید؟ همینطور که می شنیدم متأثر می شدم با اینکه خودم تمامی این وضعیتها و یا بدتر از آنرا تجربه کرده بودم اما باز به سختی می توانستم خودم را کنترل کنم . وقتی انیسا دختر فرهاد تعریف می کرد که دیگر حاضر نیست خاطرات آن ملاقات اولیه با پدرش را به یاد بیاورد ! و یا هر کدام که پدرش را با ریشهای بلند و هیبتی دیگر می دیدند چگونه متأثر می شدند ! و یا وقتی فرید پسر کمال که آن موقع 10 سال بیشتر نداشته پدر خود را نشناخته است و به برادرانش می گفته که باباهای همه اومدند چرا بابای ما نمیاد ؟!!! خیلی جلوی خودم را گرفتم که اشکهایم لبریز نشود !!! اما الان که این مطلب را در خلوت خودم می نویسم بی مهابا و شجاعانه بر این درد وارده بر این عزیزان اشک می ریزم تا تو دوست عزیز با گوشه ای از تجربه دردآلود این عزیزان آشنا شوی و بدانی و بدانیم که هر کدام از ما چه رسالتی داریم و چگونه بایستی با یکدیگر همدلانه رفتار نمائیم .

در این برهه که هیچ فریادرسی نیست بهتر آنست که خود به داد یکدیگر برسیم .

دوست داشتم سروده ای را که دو سال پیش در تاریخ 25/11/92 به مناسبت هزارمین روز حبس در زندان رجایی شهر نوشتم در خاتمه این دل نوشته و به عنوان وصف الحال عزیزان مسجون گرگانی و خانواده های عزیز آنها تقدیم نمایم :

“چرا فریاد رسی نیست ؟“

در روزگاری چنین پریشان فروغِ آسمان را چه شد؟ عارفان کجا رفتند سرودِ یزدان را چه شد؟

در این عرصه که فریادها ز هر سویی بپاست آن همه اشکِ لرزان و دیدة گریان را چه شد

تو گویی نعرة نادان بجا مانده در این دیوان شوقِ جانان زین بغضِ پنهان را چه شد

دردِ هجران ز یک سو و آتشِ عریان ز هر سو در این شبهای تیره نورِ تابان را چه شد

این همه غرشِ طوفان اندر این تنگنای دل آن چشمة جوشان و شدتِ باران را چه شد

می رسد موجِ عصیان اندر این دریای حرمان ساحلِ خاموش و سیلِ دلیران را چه شد

اندر این خارزار افتاده ام چون برگِ خزان سبزیِ دشت و خندة بوستان را چه شد

با سکوتِ روزگار می خزد زمان در این فضا می زنم صدا ترا چهرة خوبان را چه شد

می رسد هر دم به گوش ناله ای از فقدانِ دوست آن دُرّ عطا و عزتِ دوران را چه شد

کنون در این سرایِ جفا حرفی نمانده بجا آن گرمیِ دستان و لبِ خندان را چه شد؟

هارپاک / رامین زیبائی
تعداد همدردی=0
 نظرات:
Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
   Bazdasht بازداشت:اخبار ورود و خروج زندان ها و بازداشت گاه ها
Bazdasht.com



بیشترین همدردی

نگرانی‌ در مورد سلامتی نازنین زاغری و بی‌توجهی دولت بریتانیا

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﻋﺎﻟﯽ ﭘﯿﺎﻡ (ﻫﺎﻟﻮ) ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺯﻧﺪﺍﻥ

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

بیو گرافی شهنام گلشنی مدیر سایت مثقال

ادمین کانال تلگرامی اصلاحات نیوز بازداشت شد

فاطمه حقیقت‌جو: برای خواهرم، اتهام امنیتی عنوان شده و مسئول بازداشت او، سپاه است

اعتصاب غذای فرشید ملک زاده

قدریه قادری روزها را با رنجهای بیماری در زندان میشمارد

اولین اثر عالی پیام (هالو) پس از آزادی از زندان رجایی شهر




بیشترین بازدید

چشمان من کمر سوخته‌شده و بدن دِشنه‌خورده پدرم را دید، چشمان من انگشتان شکسته‌شده و آرنج آویزان عمویم را دید

ساختار كلی تشكیلات وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران

مهوش ثابت زندانی بهایی از فائزه هاشمی می گوید

گزارش تصویری از دیدار بانو مهوش شهریاری ( ثابت ) با تنی چند از فعالان مدنی

بیو گرافی شهنام گلشنی مدیر سایت مثقال

آتش زدن و بریدن زبان به گناه ایمان به دیانت بهایی

بازداشت تاجر موفق بهایی به همراه دخترش در شیراز

وضعیت وخیم دو شهروند بهایی در زندان اصفهان

مونا به خاطر سن و سال کمش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد

افزایش چهل درصدی تعداد زندانیان بهایی تنها در پنج روز




آخرین بازدید

پروانه هایی که همچنان عاشقانه می سوزند

بیماری قلبی و محرومیت از درمان افشین بایمانی

محکومیت مجید مرادی ، درویش گنابادی به ۷ سال حبس و ۷۵ ضربه شلاق

چگونه رییس بانک مرکزی آقای بهمنی در سال ۱۳۹۰ بازار سکه و ارز را به هم ریخته ، تمامی تقصیر ها را به گردن آقای شهنام گلشنی و سایت مثقال انداخت

خودداری از آزادی ملا رضا عبدی علیرغم اتمام حبس

نامه‌ی محمد نظری جهت تنویر افکار عمومی در رابطه با انتشار خبر کذب خودکشی وی

صدور حکم ۶ سال زندان برای منصور قلندرزهی

بیانیه منصور اصانلو برای رشد اتحاد گرايي ، سازماندهي نيروهاي موجود و ایجاد همبستگی بین تمامی کنشگران سیاسی و مردمی

روزبه گیلاسیان و الهه سروش‌نیا در بازداشتگاه اطلاعات سپاه

احضار دو زندانی به آگاهی شاپور برای اعترافگیری اجباری و شکنجه




آخرین نظرات

من ۳ فروردین ۹۷ به دلیل مهریه رفتم زندان زندان مرکزی بو...

خوبه که . همه ی ضد انقلاب ها و منافقا رو میگیریم اینطوری

پس خیلی خری

خیلی الاغی

واقعا باعث بسی تاسف است

خب حالا که معلوم شده رژیم جمهوری اسلامی چه ماهیتی دارد ...

من با سعید در سالهای ۸۰ و ۸۱ در بند ۲۰۹ اوین هم بند و هم س...

روحشان شاد و یادشان گرامی باد ما به یاری آنان از ملکوت ا...

من نمیدانستم همچی جائی هم هست واقعا متاسفم...

فرزاد کننده ست ادم نون وجود و غیرتشو میخوره رجایی شهر نظ...